نمی دانم از کجا باید آغاز کرد ، از ابتدای حرکتمان بسمت «برم صاد» یا از لطافت و زیبایی یک شب پاییزی در دل بیابان دشتی ، از صداقت و سادگی «مراد» چوپان ایرانشهری یا خاطره سیل ویرانگر 1365.
بالاخره باید دل به دریا زد و از یک نقطه شروع نمود و چه بهتر که قلم را آزاد گذاشت تا خود بجنبش در آید ، چیدمان مطالب را می گذارم بعهده خوانندگان محترم که این دل بی تاب قافیه و ردیف نمی شناسد.
حوالی ظهر روز سه شنبه 27/9/1386 سید مهدی به محل کارم آمد و با همان رفتارشتاب زده همیشگی گفت: امشب شام جایی دعوت هستیم و تو هم حتما باید باشی، نه من پرسیدم کجا باید برویم و نه او بیشتر توضیح داد فقط ساعت 7 غروب از خورموج بطرف جنوب حرکت کردیم.
اول بار بود که با نام برم صاد آشنا می شدم و تلفظ صحیح آن تا چند روز برایم دشوار بود، آن شب هر چه به محل نزدیکتر می شدیم اشتیاقم برای دیدار بیشتر و بیشتر می شد، کیلومترها فاصله از جاده آسفالته یعنی دور شدن از دنیای ماشینی و خودرو وقتیکه در چهاردیواری بزرگی توقف نمود و پیاده شدیم تازه متوجه شدم در محل مورد نظر هستیم.
آنجا از نور بخار جیوه و سدیم و لامپهای پرمصرف و کم مصرف خبری نبود، صدای غرش موتورسیکلت ، زوزه یخچال و فریزر، بوق و کرنای تلویزیون و همچنین هیاهیوی جمعیت پریشان نیز بگوش نمی رسید و هر چه بود سکوت بود و آرامش صحرا که گهگاهی عوعوی سگ گله که به حضور ما اعتراض داشت آنرا بهم می زد. باور کنید اگر وانت اسماعیل که پیشاپیش ما حرکت می کرد نبود پیدا کردن آن مکان در تاریکی شب کاری سخت و حتی ناممکن بود چرا که ما امروزه عادت کرده ایم براساس نور ساطع شده از اجسام قضاوت نماییم و هر نقطه که نور نباشد لاجرم برای قابل روئیت نیست.
وقتی چشمانم به تاریکی عادت کرد و ماه هم از پس تکه ابری خارج شد خود را در محدوده مدرسه قدیمی ی روستا یافتم ، مدرسه ای خالی از دانش آموز که بجای خیل بچه های بازیگوش امروز گله احشام زینت بخش آن محل شده است.
برم صاد نامی بازمانده از یک آبادی ، روستایی گمشده در تاریخ، تاریخی نچندان دور حتی بسیار نزدیکتر از آنچه فکرش را می کنید ،از معاصر هم معاصرتر.
برم صاد قریه ای با بیش از 80 خانوار جمعیت البته تا تاریخ 10/9/1365 و اکنون بیابانی هموار با شیارهای عمیق حفر شده توسط سیل بر چهره و چند اتاقک گلی نیمه مخروبه و دیگر هیچ.
میزبانان در حیاط مدرسه منتظر ما بودند و چنان مورد استقبال قرار گرفتیم که احساس کردم سالهاست همدیگر را می شناسیم ، بعد وارد اتاقی شدیم که با نور فانوسی روشن شده بود و برای ما که به نور شدید مهتابی و لامپ های جیوه و تنگستن خو گرفته ایم در وهله اول تاریک بنظر می رسید اما کم کم به تاریکی یا همان روشنایی مختصر عادت کردیم و اتفاقا چنان هیجان انگیز بود که مرا تشویق به نوشتن کرد اما چون کاغذی در اختیار نداشتم از هر موضوع و سوژه ای که بذهنم می رسید کلمه ای را روی new message گوشی موبایلم یادداشت می کردم تا بتوانم بعداً از آنها استقاده کنم که در مجموع چند کلمه زیر به ثبت رسید :
«برم صاد ، مراد ، سکوت بیابان ، خرمن دور ماه ، سیل 65 و 24 جان باخته»
نشستن در کنار منقل گلی روی جاجیم گوشه اتاق و گوش دادن به حرف دل مردمی ساده دل و بی آلایش در سکوت استثنایی برم صاد چقدر لذت بخش و رویایی بود ، اصولاً هر چه نور کمتر باشد انسان راحت تر می تواند حرف دلش را بزند و چیز هایی را مطرح کند که طرح آنها در روشنایی مصنوعی مشکل است.
آن شب مراد با تمام وجود می خندید و با همان لهجه شیرین بلوچی با ما سخن می گفت ، او از گرما و تشباد تابستان برمصاد و شب هایی که از شدت گرما تا صبح خواب به چشم نداشته سخن راند و بیان داشت که خانواده اش در ایرانشهر سکونت دارند و مجبور است هر سه چهار ماه یک مرتبه به آنجا سفر کند، مراد بچه نداشت اما سخت دلتنگ خانواده اش بود.
در آن شب و در آن جمع دوستانه هر کسی از هر دری سخن گفت ، از پیدا شدن سر و کله کاندیداهای مجلس هشتم در منطقه برای کسب رأی تا گرانی افسار گسیخته و نگرانی اقشار آسیب پذیر و حتی موضوع زد و بند گروههای سیاسی کشور مورد بحث قرار گرفت ولی مراد تمام فکر و ذکرش دامهایش بودند او مرتباً از اطاق خارج می شد چشم به آسمان می دوخت و زیر لب چیزی زمزمه می کرد و دوباره به اطاق برمی گشت ، شاید مراد از خدایش طلب باران می نمود تا بزها و گوسفندانش گرسنه نمانند.
و من به یکباره تصمیم گرفتم برای استفاده هر چه بیشتر از زیبایی و طراوت صحرا از اطاق خارج شوم و گشت و گذاری در اطراف داشته باشم.
با برخاستن من علیرضا و رضا هم بلند شدند تا مرا همراهی کنند و هر سه با هم از چهار دیواری مدرسه خارج شدیم تا در آن شب سرد بر اتلال بازمانده از خشم طبیعت نقبی به گذشته بزنیم.
آسمان برم صاد پاک و زلال بود و نور ماه شب هشتم ذیحجه زمانیکه از پس ابر خارج شد زیبایی خیره کننده ای به آنجا می بخشید و چون پستی و بلندی و پدیده ی مرتفعی در آن دشت وجود نداشت تمام سطح بیابان بطور مساوی از نور مهتاب بهره مند می شدند.
در زیر نور ماه تا حدی می شد عمق فاجعه آذر 65 را مشاهده و احساس نمود ، سگ گله هم که گویا رضا را می شناخت از پارس کردن افتاد تا سکوت برم صاد جذاب تر شود.
رضا که 26 سالی سن داشت آماده بود تا با اولین سؤال ما از سرنوشت روستایش ، لب به سخن بگشاید.
او خاطرات 6 سالگی خود را که با توضیحات بزرگتر ها کامل نموده بود برایمان شرح داد.
او گفت روستای برم صاد تا قبل از 10/9/1365 بالای 300 نفر جمعیت داشته و بعد با نشان دادن مسیر رودخانه مُند که در روشنای ماه تا اندازه ای قابل تشخیص بود ما را توجیه نمود که برم صاد دقیقاً در شکم پیچ مُند واقع شده است و با تک بیت زیر خاطرات سیل را بیان کرد:
«ز برج قوس مانده بیست باقی ... که ناگه رود مُند گردیده ساقی»
رضا توضیح داد چطور بعد از سه شبانه روز بارندگی «بوی رودخانه» در غروب 9 آذر به مشام رسید و در آغازین ساعات بامداد 10/9/65 روستای برم صاد و بیشتر روستاهای حاشیه مُند در محاصره کامل سیل قرار گرفتند و بالا آمدن آب و تخریب پی در پی منازل مردم و محو شدن 20 روستا از صحنه روزگار نتیجه آن سیل ویرانگر بود.
رضا اظهار داشت در همین برم صاد 24 نفر طعمه سیل شدند و در بقیه روستاها نیز وضع به همین منوال بود ، او اسامی روستاهایی که صد در صد تخریب شده اند را بشرح ذیر اعلام نمود:
«4 تا مسیله ، گزک ، هلالی احمدی ، هلالی منصوری ، منگیزار ، شهِری ، باغ آلک ، سر کز ، برم صاد ، مرداب شور ، کلیبای حاجی پور ، کلیبای امامزاده ، چاه حسین جمال »
رضا گفت از روستاهای فوق الذکر فقط نامی در اذهان باقیمانده است و جمعیت بازمانده آن روستاها بعد از سیل در بردخون ، شهنیا ، مغدان و ... ساکن شده اند و عده ای دیگر روستایی جدید بنام «وحدت آباد» را در کنار روستای آبکش بوجود آورده اند و من تا علت عدم مراجعه مردم به روستاهای تخریبی را پرسیدم رضا بلافاصله جواب داد که چون منطقه سیل خیز تشخیص داده شده و در حریم و حوزه خطر رودخانه می باشند دولت اجازه اسکان مجدد در آن روستاها را نمی دهد.
رضا آن شب حتی آثار آب را در ارتفاع 5/1 متری دیوار مدرسه به ما نشان داد و گفت که بعضی از اهالی برای نجات خود از جریان سیل به بالای درختان پناه برده بودند، او از واژگون شدن تراکتور حامل جمعی از اهالی روستای مسیله و مرگ 16 سرنشین آن صحبت کرد و از مردی برایم گفت که بعد از مراجعه از شهر متوجه شد 6 نفر خانواده اش ازبین رفته اند و تنها بازمانده خانواده وی دختری خردسال بود که بطور معجزه آسایی نجات یافت.
رضا قصه زنی را بازگو نمود که سه شبانه روز سوار بر تنه نخلی بر آب شناور بود و زمانیکه او را از آب گرفتند هنوز نوزاد مرده اش را در آغوش داشت.
آن شب من چنان متأثر شدم که تحمل شنیدن ادامه این تراژدی برایم دشوار بود و با پیوستن سید مهدی به جمع ما موضوع بحث عوض شد هر چند که سید مهدی نیز وابستگی خاصی به برم صاد داشت و او در آن شب موقعیت منزل پدر زنش را به ما نشان داد که هم اینک جزیی لاینفکی از بیابان محسوب می شد.
و اکنون برم صاد در سکوت بی شکَل (بدون سرو صدا) دشتی آرمیده و جزء خاطره ای از گذشته نه چندان دور و چند بنای مخروبه چیزی از آن باقی نیست ، برم صاد تصویری است از تلاش آدمی و قهر طبیعت و تجربه ای است تلخ برای نسل های حال و آینده تا همواره بدانند گاه طبع لطیف آب هم بنیان کن خواهد شد...
مطالب فوق به قلم مهندس کرامت الله طاهری می باشد